دیروز از سر کار برمیگشتم دیدم یه پسر بچّه قدش به زنگ آیفون نمیرسه هی داره خودشو میکشونه بالا
منم مثل یه رابین هود رفتم ، گفتم :
میخوای برات زنگ بزنم ؟
اونم سرشو ت*** داد و گفت : اوهوم ...
منم برای اینکه سریعتر در رو براش باز کنن دو سه بار زنگ زدم
بعدش با لبخند بهش گفتم :
خوب دیگه چیکار کنم برات کوچولو ؟؟؟
گفت: هیچی دیگه فرار کن تا صاحبخونه نیومده ...!!!!
تو از اون ور برو، من از این ور ...!!!
بچّه نیستن بخدا؛ گـُــرازَن ...
نظرات شما عزیزان:
[ دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:,
] [ 21:29 ] [ محمد رضا خورشیدی ][